تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دل نوشته هایِ یک دانشجوی ایرانی
سلام. نزدیک به ۳ ماهه که وبلاگم رو به روز نکردم و از این به بعد هم دیگه فرصتش رو ندارم و فکر نمی کنم که وقت داشته باشم ادامه بدم. ولی نمی تونم ازش دل بکنم هر چی باشه سه سال خاطرات دانشگاهی و ... توی این وبلاگ بود و هر از چند گاهی یه سری بهش می زنم و اگر یکی از دوستان نظری داده باشه حتماْ جوابش رو میدم.

اگر هم بخوام فعالیتی بکنم مربوط به وبلاگ ختم قرآن میشه و خوشحال میشم که قدم های سبزتون رو اونجا هم ببینم.

موفق و پیروز باشید.

یا علی

+ نوشته شده توسط سعید در 88/08/06 و ساعت 22:8 |
سلام.

من با دوستانم با یاری خدا تصمیم گرفتیم که در ماه رمضان یک ختم قرآن دسته جمعی با همراهی شما برگزار کنیم. حالا از تمام عزیزانی که دوست دارند در این کار شرکت کنند تقاضا می کنم که به وبلاگ زیر مراجعه کنند و ثبت نام کنند:

ختم قرآن

+ نوشته شده توسط سعید در 88/05/25 و ساعت 17:5 |

خدایا، وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه ی من آشنا نیست

درین عالم ندارم  هم زبانی

به صد اندوه می نالم-روا نیست-.

شبم طی شد،کسی بر در نکوبید.

به بالینم چراغی کس نیفروخت.

نیامد ماهتابم بر لب بام،

دلم از این همه بیگانگی سوخت.

به رو ی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست.

نه شعرم می دهد تسکین به حالم ،

به غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیاای مرگ ،جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیاشمعی به بالینم بیفروز

بیاشعری به تابوتم بیاویز!

دلم درسینه کوبد سربه دیوار

که این مرگ است و بردرمی زند مشت!

-بیا،ای هم زبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت!

+ نوشته شده توسط سعید در 88/01/19 و ساعت 20:22 |

همه می پرسند:

-« چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبرترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!؟ »

-نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

به ادامه مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعید در 88/01/13 و ساعت 18:44 |
سلام.

امیدوارم سال نو برای شما و خانواده محترمتون سال خوب و پر برکتی باشه.

سال ۸۷ هم با تمام خوبی ها و خوشی ها و سختی ها و رنج ها تموم شد و باید خودمون رو برای سال نو آماده کنیم.

میخواستم از فرصت استفاده کنم و از همه کسانی که امسال با وبلاگ من همراه بودن تشکر کنم. البته باید بگم که امسال کم رونق ترین سال وبلاگی من بود و تا به حال نشده بود که وبلاگم اینقدر بی رونق باشه. ان شاالله که سال بعد بهتر بشه که البته فکر نمی کنم چون مشغله ها بیشتر میشه.       ولی نمی تونم از دوستای خوبم دل بکنم و هر از چند گاهی یه سری می زنم.

از تمام کسانی که دلشون رو شکستم طلب عفو می کنم (علی الخصوص تویی که می دونم نمی بخشیم). نمی خوام از خودم خاطره بد به جا بزارم ولی خوب بعضی وقتها همه چی دست به دست هم میده که یه اتفاقی بیفته. حلالم کن

اگر بخوام اسم دوستای وبلاگی رو بیارم خیلی زیاد میشه (می تونید به پیوندها نگاه کنید). همین جا از همتون تشکر می کنم که منو تنها نزاشتید و نوشته های منو خوندید و نظر دادید. سالی پر از خوبی و خوشی و برکت و عشق و موفقیت و سلامتی و... برای همه شما و خانواده هاتون و تمام مردم ایران آرزو می کنم.

 

پی نوشت:

  • به احتمال زیاد (ان شاالله) من تحویل سال مشهد مقدس هستم و اگر جواب نظراتتون رو ندادم از دستم دلگیر نشید. اگر لایق باشم برای همتون دعا می کنم و به دعای همتون محتاجم.
  • عیدتون مبارک
+ نوشته شده توسط سعید در 87/12/27 و ساعت 17:44 |

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود                                      دل بود ولی چه سود، اگر عشق نبود

بی رنگتر از نقطه موهومی بود                                                 این دایره کبود، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را                                            عکس چه کسی زدود، اگر عشق نبود؟

در سینه هر سنگ دلی در تپش است                                 از این همه دل چه سود، اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟                                دل چشم نمی گشود، اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی                                    تکلیف دلم چه بود، اگر عشق نبود؟

                                                                                                "زنده یاد قیصر امین پور"

+ نوشته شده توسط سعید در 87/12/13 و ساعت 21:47 |
سلام.

توی این پست یه شعر از ایرج میرزا رو تو وبلاگ قرار میدم که در مورد زیاده روی در تعارف کردن هست و خوشحال میشم که بعد از خواندن دقیق شعر نظرتون رو راجع به این شعر بیان کنید.

یا رب این عادت چه می باشد که اهل ملک ما --- گاهِ بیرون رفتن از مجلس ز در رم می کنند

جمله بنشینند با هم خوب و برخیزند خوش     --- چون به پیش در رسد از همدگر رم می کنند

همچنان در موقع وارد شدن در مجلسی         --- گه ز پیش رو گهی از پشت سر رم می کنند

در دم در این یکی بر چپ رود آن یک به راست  --- از دو جانب دوخته بر در نظر رم می کنند

بر زبان آرند بسم ا... بسم ا... را                   --- گویی یا جن دیده یا از جانور رم می کنند

این که وقت رفت و آمد بود اما این گروه           --- در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند

این یکی چون می نشیند دیگری ور می جهد  --- تا دو نوبت گاه کم گه بیشتر رم می کنند

فرضاْ اندر مجلسی گر ده نفر بنشسته بود      --- چون یکی وارد شود هر ده نفر رم می کنند

گویی اندر صحنه مجلس فنر بنشانده اند        --- چون یکی پا می نهد روی فنر رم می کنند

نام این رم را چو نادانان ادب بنهاده اند           --- بیشتر از صاحبان سیم و زر رم می کنند

از برای رنجبر رم مطلقاْ ممنوع نیست            --- تا توانند از برای گنج ور رم می کنند

گر وزیری از در آید رم مفصل می شود            --- دیگر آنجا اهل مجلس معتبر رم می کنند

هیچ حیوانی ز جنس خود ندارد احتراز           --- این بشرها از هیولای بشر رم می کنند

 

  * پی نوشت

     - لطفاً شعر بالا را با واقع نگری بیشتری مطالعه کنید و به مفهوم شعر دقت بیشتری کنید.

     - هر نقدی قابل قبول است.

+ نوشته شده توسط سعید در 87/11/30 و ساعت 16:37 |
تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریه من

به یاد دلخوشی های فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده توست

صدایی از من عاشق اگر هست

منو نسپار به فصل رفته عشق

نزار کم شم من از آینده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توی آغوش بخشاینده تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و یار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

نزار از رفتنت ویران شه جانم

نزار از خود به خاکستر بریزم

کنار من که وامی پاشم از هم

تحمل کن.. تحمل کن.... عزیزم

به من فرصت بده رنگین کمون شم

از آغوش تو تا معراج پرواز

حدیث تازه عشق تو ام من

به پایانم نبر از نو بی آغاز

+ نوشته شده توسط سعید در 87/11/06 و ساعت 17:26 |